photo_2016-09-30_22-45-09

کد خبر : 129242

تاریخ انتشار : ۹:۱۷ ق.ظ - شنبه ۱۳۹۵/۰۷/۱۰

احسان عابدی

قاسم های خمینی

شهیدان محمدحسین و محمدحسن ذاکری نژاد از شهدای ویژه یزد هستند. خانواده آنها تنها همین دو پسر را داشتند، اما در کمال سخاوت هر دو را در سن ۱۶ سالگی تقدیم به انقلاب اسلامی می‌کنند.

گفتمان نیوز، احسان عابدی: شهیدان محمدحسین و محمدحسن ذاکری نژاد از شهدای ویژه یزد هستند. خانواده آنها تنها همین دو پسر را داشتند، اما در کمال سخاوت هر دو را در سن ۱۶ سالگی تقدیم به انقلاب اسلامی می‌کنند.

 این روزها که ایام شهادت آن‌هاست، سه خاطره از مادر صبور و انقلابی این دو شهید بخوانیم:

🌀 راضی بودیم که بروند جبهه. هیچ وقت جلویشان را نگرفتیم. حسن سه سال بعد از شهادت حسین رفت جبهه. وقتی می‌خواست برود، بردمش مسجد حظیره تا اعزام شود. چند نفر دیگر هم آمده بودند. رسیدیم به مسجد و دیدم چند تا از پدرها که برای اعزام پسرهایشان آمده بودند، دارند گریه و بی‌تابی می‌کنند. رفتم جلو و با خنده گفتم «چقد روتون زیاده؟ آدمی که قرآن می‌خواند و سه وقت نمازش را در مسجد می‌خواند، برای جبهه رفتن پسرش این طور گریه می‌کند؟! کاش من پنج تا بچه داشتم و همه‌شان را می‌فرستادم جبهه.» وقتی صحبت‌های من را شنیدند، خجالت کشیدند و آرام شدند. انگار روحیه گرفتند. من حتی پس از شهادت دو پسرم و وقتی خاک‌شان کردیم، اصلاً اشک نریختم و هیچ وقت از رفتن‌شان گله نکردم.

🌀 بعد از شهادت محمدحسین و محمدحسن رفته بودیم مکه. جوانی به نام «امیر» بود که مثل بچه خودمان است و از قدیم همیشه کارهای ما را انجام می‌دهد. وقتی مکه بودیم، امیر خواب می‌بیند که محمدحسن می‌آید بالای سرش و می‌گوید «تو اینجا خوابیدی؟ آب افتاده تو خانه‌ی ما و دارد خراب می‌شود». امیر می‌غلتد. دوباره محمدحسن می‌رود بالای سرش و می‌گوید «تو اینجا خوابیدی؟ آب افتاده تو خانه‌ی ما و خانه دارد خراب می‌شود». باز هم امیر اهمیت نمی‌دهد و می‌غلتد. این بار محمدحسین هم می‌آید و دوتایی می‌روند بالای سر امیر و با تندی می‌گویند «تو چطور اینجا خوابیدی؟ آب افتاده تو خانه‌ی ما و خانه دارد خراب می‌شود». امیر این دفعه بلند می‌شود و ماجرا را برای زنش تعریف می‌کند. زنش می‌گوید «چرا همان بار اول نرفتی ببینی؟ الان پاشو برو ببین چه خبر است». امیر می‌رود خانه ما و می‌بیند آب افتاده توی کنتور و دارد بالا می‌آید. فوری به سازمان آب زنگ می‌زند و می‌آیند کنتور را درست می‌کنند. بعد از این ماجرا همسایه‌ها می‌گفتند ما حالا باورمان آمده که واقعاً شهیدان زنده‌اند.

🌀محمدحسن که شهید شد، هیچ‌کس نمی‌خواسته خبر شهادتش را به ما بدهد. بنیاد شهید می‌گفته سپاه بگوید، سپاه می‌گفته بسیج بگوید و… یکی از همسایه‌ها که گویا خبر شهادت حسن را می‌دانسته، به من گفت یک زنگ بزن به بنیاد شهید و خبر حسن را بگیر. من هم رفتم خانه همسایه و او شماره بنیاد شهید را گرفت. تلفن را داد به من و خودش رفت. زنگ زدم و پرسیدم «حسن ذاکری نژاد شهید شده؟» گفتند نه. گفتم «چرا، شهید شده.» گفت من نمی‌دانم، گوشی را می‌دهم حاج آقا راشد یزدی که آن زمان مسئول بنیاد شهید بود. حاج آقا سلام و حال و احوال کرد. پرسیدم حسن شهید شده؟ گفت نه. گفتم من مادرش نیستم، از فامیل‌هایشان هم نیستم. اگر شهید شده بگویید تا ما پوش و فرش و مقدمات مراسم را آماده کنیم. این را که گفتم، گفت بله، حسن شهید شده. من هم گفتم حاج آقا؛ من مادر حسن و حسینم. او هم گوشی را گرفته بود و چیزی نمی‌گفت. گفتم چرا حرف نمی‌زنید؟ باز چیزی نگفت. گفتم مگر شما بچه‌ام را بردید؟ گفت نه. گفتم مگر سپاه برد؟ مگر بسیج برد؟ گفت نه. گفتم خودم فرستادمش و خدا را شکر که در راه خدا رفت. وقتی رسیدم خانه، همه فهمیده بودند و خانه پر شده بود از همسایه‌ها و مردم. بعد گفتند که چند روز بوده جنازه حسن را آورده بودند و نمی‌توانستند به ما خبر بدهند.


  • کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به گفتمان ما می باشد

    صفحه اصلی تماس با ما نقشه سایت