139309011143129384132373

کد خبر : 31810

تاریخ انتشار : ۱۲:۳۹ ب.ظ - شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱

برای «محمدعلی» فرزند ایران-افغانستان که انقلابی بود و بیمه نبود

داستان زندگی محمد علی، داستانی است پرآب چشم. داستان سرنوشت پرپیچ‌ و خم زندگی مهاجرین افغانستانی در ایران.با همه تلخ‌ها و شیرینی‌ها.

به گزارش گفتمان به نقل از تسنیم ،

محمدعلی یک افغانستانی است. یک افغانستانی بود. مادرش ایرانی بود و پدرش افغانستانی.سال‌ها پیش در مشهد امام رضا با هم ازدواج کردند.  آن روزگار کار عجیبی نبود. ایران و افغانستانی فرقی نداشت، نه برای ایرانی‌ها و نه افغانستانی‌ها. یکدل بودند و یک ملت. در محله طلاب مشهد زندگی می‌کردند. یک شب که خواب بودند کاهگل سقف خانه‌شان کنده شد و روی صورت مرد افتاد. بعد از آن حادثه نابینا شد اما زندگی‌شان با همان حال و هوای گذشته ادامه داشت. فرزندانش ضرب‌المثل شده بودند. علت اینکه این قدر مؤدب و مهربان بودند می‌توانست همین باشد، «در خانواده‌ای که پدر و مادر عاشق همدیگر باشند، بچه‌ها هم عاشق زندگی‌اند» پدر و مادرش پیر شده بودند، مثل همه مردمان آن روزگار، اعتقادی به مرز‌های تعریف شده قجر و پهلوی نداشتند. قوم و خویششان این طرف و آن طرف مرز تقسیم شده بود. عید که می‌شد دو روز این ور بودند و سه روز آن ور.دختر می‌گرفتند و دختر می‌دادند. مادر به رحمت خدا رفت. پدر هم چند سالی مهمان پسر و عروسش بود. در سال‌های آخر عمرش، هر کسی پیشش می‌رفت از حال و هوای روزهای ابتدای انقلاب و یک دست بودن مردم، خاطره‌ها برایش می‌گفت. کمی دلگیر شده بود.اما هر چه فریاد از دست دولت‌های بعد از جنگ داشت بر سر «آمریکا» می‌کشید. می‌گفت: امام گفته بر سر آمریکا داد بزنید. من این‌ها را به امام(ره) حواله‌شان می‌کنم. «باباخان‌علی» در همین پاکدشت تهران از میان محمدعلی و خانواده‌اش رفت.

محمدعلی حالا سن و سالی پیدا کرده بود و بعد از سال‌ها پای چرخ خیاطی نشستن، سه سالی می‌شد که فرزند آخرش که برخلاف ۵ تای قبلی، پسر بود به دنیا آمده بود. دیابت بیماری موروثی خانواده آن‌ها بود. همین دیابت سوی چشم‌هایش را پای چرخ خیاطی گرفت و از کار باز‌ماند. برای همین دو تا از دخترانش شبانه در کارگاه کمک دست پدر شده بودند و امروز هر کدامشان به تنهایی یک استاد کار شده بودند. دو چشمش که نابینا شد، کلیه‌‌هایش را هم از دست داد. اوضاع تغییر کرده بود و حالا دیگر به بیمارستان که می‌رفت، چشمان تنگش را که می‌دیدند می‌پرسیدند ایرانی است یا افغانستانی و افغانستانی‌ها بیمه‌ای نداشتند. اوضاع و مخارج درمانی‌اش به دلیل این‌که بیمه‌ای نداشتند به شدت وخیم شده بود، با حمایت برادرش به نروژ رفت. با چشمانی نگران که دور می‌شد از سرزمینش.  ۱۲ سال پیش پیوند کلیه کرد و بعد از عمل بینایی‌اش را هم بدست آورد. دو پرستار نروژی هر روز وظیفه نگهداری از او بر عهده‌شان بود. از آنجا، کمک دریافتی دولت نروژ را برای خانواده‌اش در تهران واریز می کرد. کلیه هدیه شده به محمد علی،  ماه قبل بعد از ۱۲ سال از کار افتاد. دیابت کبدش را هم از بین برد و محمدعلی بعد از ۱۲ سال دوری از خانواده دار فانی را وداع گفت.

امکان انتقال پیکرش به ایران نیست چون او یک افغانستانی بود. هر چند که موضوع اقامتشان به طور کامل حل شده. همسرش هم اهل رفتن به آنجا نیست. خیلی ساده و خودمانی می‌گوید اهل رفتن به نروژ نیستم، آدم بلاد مسلمین را رها نمی‌کند به سرزمین کفر برود. از دفتر مرجع تقلیدش در نروژ خواسته تا امورات کفن و دفن محمدعلی به نحو احسن در آنجا برگزار شود. یگانه پسر و آخرین فرزند محمدعلی برای به خاکسپاری پدر به نروژ می‌رود. شاید هیچ‌وقت نتواند به ایران برگردد. کارت مهاجرت او هنگام خروج باطل می‌شود.اوضاع فرق کرده است.

همه فرزندان محمدعلی و خودش و همسرش در ایران به دنیا آمدند. ۳ دخترش در همین ۱۲ سال نبود پدر، ازدواج کردند و او اکنون ۳ نوه هم دارد. کارت های مهاجران افغانستانی از ۳۰ خرداد تمدید نشده است اما طبق توافق اداره اتباع و سفارت افغانستان این کارت‌ها همچنان دارای اعتبار هستند و نباید برای آن‌ها مشکلی ایجاد شود. اما طبیعتاً سرباز نیروی انتظامی که برای دوسال گذراندن اجباری به پاسگاه آمده این توافق را نمی‌داند و ذهنیت او نسبت به افغانستانی‌ها متأثر از همین تصویرسازی موهن و غیرانسانی برخی رسانه‌هاست. او هفته قبل، خودسرانه کارت مهاجرت داماد محمدعلی را گرفته و داخل جوب انداخته و گفته اعتبار ندارد. او را به اردوگاه برده. مسئول اردوگاه آگاه بوده و او را آزاد کرده است. حالا او باید از ابتدا اثبات کند که کارت مهاجرت داشته و قاچاقی به ایران نیامده است. سند او کارت مهاجرت همسر و پسر خردسالش است.

محمدعلی برای رفتن به جبهه ایران مهیا شده بود که برای جنگ به جبهه افغانستان رفت. فکر اسلامی‌اش مرز نداشت.اگر لازم بود برای بوسنی هرزگوین هم می‌رفت. عموزاده‌هایش به سوریه رفته‌اند و از حرم عقیله بنی‌هاشم(سلام الله علیها) و مردم مسلمان آنجا دفاع می‌کنند. مدام اخبار رسانه‌ها درباره عراق، سوریه و افغانستان را دنبال می‌کرد. حرف‌های آیت‌الله خامنه‌ای را از همان نروژ هم دنبال می‌کرد.

محمدعلی می‌گفت: «پاشنه آشیل سرزمین ما، قومیت‌گرایی و قبیله‌گرایی شده است. نمی‌خواهم قبیله‌گرایانه حرف بزنم اما قبول کنید در همین افغانستان و مردم مظلومش، هزاره‌ها از همه مظلوم‌ترند. حتی در نوع نگاه ایران به افغانستان هم علی‌رغم علقه‌های عجیب تعداد زیادی از آن‌ها به امام و انقلاب، هزاره‌ها در رده‌های دوم و سوم و حتی آخر قرار گرفتند. بخش زیادی از ما و فرزندانمان در ایران متولد شدیم، حداقل مسأله را استراتژیک ببینیم. حمایت از تحصیل و درس‌خواندن این بچه‌ها به نفع کیست؟ به نفع اسلام و مسلمانان نیست؟ مقامات ایرانی مدرسه‌سازی در افغانستان را حمایت از فرهنگ مشترکمان می‌بینند و در مواجهه با کشورهای دیگر کلی هزینه امکانات با نیت‌های خوب برای مردم ما می‌کنند. بگذریم که بخور بخور هم می‌شود. اما خیلی‌هایشان دلسوزانه نگران مدرسه‌سازی ترکیه و عربستان و آمریکا هستند. اما بچه‌های ما در ایران، برای مدرسه رفتن گرفتار مدیریت‌های سلیقه‌ای شده‌اند. برای ما بیمارستان و درمانگاه می‌سازند اما اینجا پرداخت پول بیمه درمانی حتی از جانب خودمان ولو با رقم بالاتر را نمی‌پذیرند. اگر خرج درمانم بالا نبود به بلاد کفر نمی‌رفتم. نگران بلایای همان تهاجم فرهنگی هستم که بین فرزند من و فرزند آن مقام مسئول مشترک است. وقتی فرهنگ مشترک داریم، جنس تهاجم به ما هم یکی‌است. برخی مسئولان در دولت‌های گذشته، ناسیونالیستی، افغانستانی‌ها را تهدید برای امنیت ملی دیدند اما امروز همین بی‌توجهی به این تهاجمات و نبود نگاه استراتژیک بین‌المللی در تحلیل وقایع تهدید برای امنیت اسلام در منطقه ایجاد کرده است.مسائل زیاد است اما این‌ها را فقط ایرانی مسلمان با نگاه خمینی و خامنه‌ای می‌تواند درک و البته حل کند. انشاءالله درست می‌شود.»  ولنجک خ ۱۵ شرقی پلاک ۱۷ بنیاد سعدی

اهل  غیرقانونی بودن نبود.بنده خداگله‌ای هم از برخی بدرفتاری‌ها با خودش نداشت. مأموران نیروی انتظامی هم با او رفاقت قدیمی داشتند و مرتب برای دوخت کت‌وشلوار شب عید پیش او می‌رفتند. محمدعلی را منصف و مؤمن می‌دانستند و به همکارانشان معرفی می‌کردند. زندگی عادی و مراودات محمدعلی با ایرانی‌ها خیلی خوب بود. این ارتباط باورپذیر می‌شد وقتی شب گذشته در مجلس قرآن‌خوانی به مناسبت رحلت او بخش زیادی از جمعیت ایرانی‌ها بودند. مجلس قرآن‌خوانی در حسنیه‌ای در پارکینگ خانه خواهر محمدعلی که سیاه پوش عزای امام حسین(علیه السلام) بود، برگزار می‌شد.


  • کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به گفتمان ما می باشد

    صفحه اصلی تماس با ما نقشه سایت